حوال
لغت نامه دهخدا
حوال. [ ح ِ ] ( ع اِ ) حائل میان دو چیز.( منتهی الارب ) ( آنندراج ). هر چیز که میان دو چیز حایل و حاجز گردد. || ( مص ) محاولة، ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). اراده کردن. ( از اقرب الموارد ). و در اساس آمده: حوال و محاوله؛ طلب کردن چیزی است با حیله. ( از اقرب الموارد ). رجوع به محاوله شود.
حوال. [ ح ِ ] ( ع اِ ) انقلاب و تغیر. ( اقرب الموارد ). گردش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
- حوال الدهر؛ گردش زمانه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
|| پیرامون. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ): هو حواله؛ او پیرامون آن است. ( ناظم الاطباء ). دور و دایره. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
انقلاب و تغیر گردش.
جمله سازی با حوال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد
💡 گه حوالی جبینت جای و گه پیرامن رخ هم سمندر وش در آتش، هم حباب آسا بر آبی
💡 سرکوه۱ یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر پاریز استان کرمان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، طلا است.
💡 خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
💡 راست کیشان را سرانجام سفر باشد یکی در حوالی هدف صد تیر بر هم می خورد
💡 گدار پونه یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر مشهد استان خراسان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، سرب و روی است.