تیز تاز

لغت نامه دهخدا

تیزتاز. ( نف مرکب ) کسی که جلد می دود و تند تاخت می کند. ( ناظم الاطباء ). سریعالسیر. تندرو:
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز.فردوسی.دگرموبدی گفت کای سرفراز
دو اسب گرانمایه تیزتاز.فردوسی.سوی جاهش سهم غیب تیزتاز
چون خرد منهی و کار آگاه باد.سنائی.یکی کاروان جمله شاهین و باز
به چرز و کلنگ افکنی تیزتاز.نظامی.با حلم پایدارت کوه گران سبک سر
با عزم تیزتازت برق عجول کاهل.سلمان.

فرهنگ فارسی

کسی که جلد می دود و تند تاخت می کند تند رو

جمله سازی با تیز تاز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سوی جانش سهم غیب تیز تاز چون خرد منهی و کارآگاه باد

💡 به عمرهای چنین تیز تاز زود گذر فراقهای چنین دیر یاز در نخورد

💡 هاتفی آواز داد و گفت رو زود باش و تیز تاز و خوش برو

💡 برفتند با یوز و شاهین و باز فراوان شکاری سگ تیز تاز

💡 گداخت پیکر سیمین تیز تاز فلک در آن هوس که ببوسد رکاب و ران ترا

حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز