بی صفتی
مترادفها
بیویژگی
متضادها
صفتمندی
لغت نامه دهخدا
بی صفتی. [ ص ِ ف َ ] ( حامص مرکب ) حالت بی صفت. در اصطلاح تصوف ( نقشبندیان )، از خود بیخود شدن، از خود رستن، مدهوش گشتن در حال سماع و جذبه است. ( از رشحات کاشفی، نسخه خطی ): اثر آن توجه مشاهده بی صفتی محض بود و در آن بی صفتی هیچ اثری و گردی دیده نمیشد. ( انیس الطالبین ص 23 ). || بی وفایی. ناسپاسی. || فقدان صفات نیک. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
۱ - بی وفایی ناسپاسی ۲ - فقدان صفات نیک
جمله سازی با بی صفتی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 یافته در طی مقامات خویش بی صفتی را صفت ذات خویش
💡 بی رنگی است و بی صفتی وصف عاشقان این شیوه کم طلب ز اسیران رنگ و بوی
💡 رفتار او در برخورد با نیازمندان نشاندهنده بی صفتی و عدم توجه او به ارزشهای انسانی و اخلاقی در جامعه بود.
💡 برخی منتقدان معتقدند که بی صفتی در روابط اجتماعی باعث از بین رفتن اعتماد میان افراد و فروپاشی پیوندهای خانوادگی میشود.
💡 او با وجود مشاهده ظلم بر ضعیفان، با بی صفتی کامل از کمک کردن به آنها خودداری کرد و از صحنه رفت.