لغت نامه دهخدا
بسن. [ ب َ س َ ] ( ع اِ ) از اتباع حَسن است. یقال: حسن بسن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( دزی ج 1 ص 87 ). و در فارسی حسن مسن گویند. || سنگ افسان. ( یادداشت مؤلف ).
بسن. [ ب َ س َ ] ( ع اِ ) از اتباع حَسن است. یقال: حسن بسن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( دزی ج 1 ص 87 ). و در فارسی حسن مسن گویند. || سنگ افسان. ( یادداشت مؤلف ).
از اتباع حسن است: ( حسن بسن ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دشمنی نیست که جانش بسنان نستانی زائری نیست که حقش بسخا نگذاری
💡 مساءله 1 - زنيكه دخولى بوى صورت نگرفته در جدائيش از شوهرعده ندارد و همچنين دختريكه هنوز بسن بلوغ نرسيده يعنى نه سالش تمام نشده هر چند كهمدخول بها باشد يعنى وطى شده باشد، و نيز زنى كه بسن يائسگى رسيده باشد و درهمه اين نامبردگان فرقى نيست بين اينكه فراق از شوهر بخاطر طلاق باشد يا فسخعقد يا بذل مدت و يا تمام شدن آن.
💡 محمود سومنات گشای صنم شکن در غزو سیگزی بسنان ز ره گذار
💡 ناگه افتاد نگاهش بسنان و سرچند نه سر چند که از حسن مه انور چند
💡 مرا بخانه درون کودکی بسن دو سال بود خجسته و فرخ رخ و بدیع جمال