لغت نامه دهخدا
صنم شکن. [ ص َ ن َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) بت شکن. شکننده بت:
محمود سومنات گشای صنم شکن
از غرو سی گزی بسنان زره گزار.سوزنی.رجوع به صنم شود.
صنم شکن. [ ص َ ن َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) بت شکن. شکننده بت:
محمود سومنات گشای صنم شکن
از غرو سی گزی بسنان زره گزار.سوزنی.رجوع به صنم شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توشه زمین تو مه سما تو صنم شکن تو صمدنما تویی آنکه دین مبین بپاشده ز اهتمام تو یا علی
💡 شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباح تو داد من صمد از این صنم شکن بکشی
💡 برهان دین سمی خلیل صنم شکن کآمد حریم کعبه جان ساحت درش