گردن بر اوردن
لغت نامه دهخدا
( گردن برآوردن ) گردن برآوردن. [ گ َ دَب َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) گردن افراختن. سرافراز شدن.
فرهنگ فارسی
( گردن بر آوردن ) ( مصدر ) ۱ - خودنمایی کردن تکبر ورزیدن سرفرازی: بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بیشرمی بینداخت. ( گلستان ) ۲ - سربلند بودن مفتخر بودن. ۳ - از خود قدرت نشان دادن مقاومت کردن: ببردیم بر دشمنان تاختن نیارست کس گردن افراختن. ۴ - گردنکشی کردن عصیان ورزیدن. ۵ - نمو کردن رشد کردن.
جمله سازی با گردن بر اوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چنان کان ماه پیکر بد سواره به گردن بر کشید آن ماه پاره
💡 به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام
💡 نداشتیم تو را آنچنان که واجب بود شدی و ماند حقت خلق را به گردن بر
💡 جوان از میان رفت و بردند پیر به گردن بر تخت سلطان اسیر
💡 یکی شخص از این جمله در سایهای به گردن بر از خلد پیرایهای
💡 از غرفهای باغ جنان بچگان حور گردن برون کشیده به نظاره بینمت
💡 او با وجود اینکه میدانست کار بسیار سختی است، بالاخره توانست مسئولیت سنگین آن پروژه بزرگ را گردن بر آورد.
💡 هیچکس در آن گروه حاضر نبود که گردن بر آورد و مسئولیت شکست خوردن تیم را در برابر مدیران بپذیرد.
💡 او همیشه سعی میکرد با شجاعت تمام، مسئولیت کارهای اشتباه خود را گردن بر آورد و هرگز مقصر دیگری نباشد.