لغت نامه دهخدا
پراگنده دل. [ پ َ گ َ دَ / دِ دِ ] ( ص مرکب ) رجوع به پراکنده دل شود.
پراگنده دل. [ پ َ گ َ دَ / دِ دِ ] ( ص مرکب ) رجوع به پراکنده دل شود.
( ~. دِ ) (ص مر. ) آن که دلی پراکنده دارد، پریشان خاطر، بی آرام.
( صفت ) آنکه دلی پراکنده دارد پریشان خاطر پراگنده خاطر بی آرام.
آن که دلی پراکنده دارد، پریشان خاطر، بی آرام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو گستهم بشنید لشکر براند پراگنده لشکر همه باز خواند
💡 پراگنده گشت آن سپاه بزرگ چومیشان بددل که بینند گرگ
💡 زگیلان تباهی فرون است از این / ز نفرین پراگنده شد آفرین
💡 چنین تا بیامد یکی ژرف رود***سپه شد پراگنده چون تار و پود ابوالقاسم فردوسی
💡 خلق بیم است که چون ذره پراگنده شوند گر بایشان نرسد سایهٔ ظلاللهی