لغت نامه دهخدا
زاروشاد. ( اِخ ) قصبه ای است کوچک در 40هزارگزی شمال غربی قارص. ( از قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و قارص شود.
زاروشاد. ( اِخ ) قصبه ای است کوچک در 40هزارگزی شمال غربی قارص. ( از قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و قارص شود.
قصبه ای است کوچک در قارص
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دست شامیان زار و اسیر شد اندوه وی گذشت ز اندازه شط
💡 دلش نالان و چشمش زار و گریان جگر از آتش غم گشته بریان
💡 ناگهانش گربه ای آمد به پیش گربه ای زار و نحیف و سینه ریش
💡 صائب صبور باش که تا یار خوشدل است عاشق همیشه خسته و زار و حزین بود
💡 اگر چه زار و نزارم، ولی بدولت عشق کسی چو من نکشید این کمان دعوی را
💡 از سر دردی بدین میدان درآی جان سِپُر زار و بدین دیوان درآی