ذو وضع
متضادها
بیوضع، بیمقام
لغت نامه دهخدا
ذووضع. [ وَ ] ( ع ص مرکب ) که قابل وضع است. ( فلسفه ). کم ذووضع: و اما قسمت کم بوجه دوم: چنان بود که گویند: کم ذووضع باشد یا غیر ذی وضع. و وضع به سه معنی بکار دارند: یکی هر چه قابل اشارت حسی بود گویند آنرا وضع است. و به این معنی گویند نقطه را وضع باشد: و وحدت را وضع نبود، یعنی نقطه قابل اشارت بود، و وحدت از آن روی که وحدت باشد نبود. دوم هرچه آن را وجودی قار بالفعل بود و اتصال و ترتیبی، چون اجزاء او را با یکدیگر نسبت دهند آنرا وضع خوانند مثلاً گویند: مربع راوضعی است که ضلع او با زاویه او بر چه نسبت باشد. و زاویه او با ضلع برچه نسبت، و این وضع بحقیقت از مقوله اضافت بود. سوم هر چه آنرا اجزائی بود، و اجزاء آنرا با یکدیگر و با جهات عالم نسبتی بود و جمله را بسبب این نسبت هیأتی لازم شود، و این هیأت را وضع خوانند. و این وضع خود مقوله ای است به انفراد چنانک یاد کرده شد و غرض در این موضع وضع است بمعنی دوم که بعض کمیات را عارض شود. پس کم ذووضع یا خط بود یاسطح یا جسم و غیرذی وضع قارالذات بود یا نبود، اگر قارالذات بود عدد بود و اگر غیر قارالذات بود زمان بود. و عدد را وضع نیست بسبب آنک اتصال ندارد، و زمان را به سبب آنک قار نیست. ( اساس الاقتباس صص 41-42 ).
فرهنگ فارسی
که قابل وضع است.
جمله سازی با ذو وضع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 منزه بودم از وضع و متی این و کیف و کم برون از امر و تدبیرش بری از خلق و اعیانش
💡 به چندین حسرت از وضع خموش دل نیام ایمن که این یک قطره خون در خود فروبردهست توفانها
💡 بیتپیدن نیست ممکن وضع ایجاد نفس ای ز اصلکار غافل، زندگی آنگه فراغ؟
💡 البته اين وضع (تا زمانى ادامه دارد كه به حد رشد فكرى و اقتصادى برسد آنگونهكـه قـرآن در ادامـه آيـه مـورد بحث از آن ياد مى كند تا زمانى كه به حد قدرت برسد)(حتى يبلغ اشده ).
💡 اما نبط از ساكنان قديمى عراق بوده اند كه وسعت دولت آنان به جزيرة العربمى رسيد و حكومتى طولانى و پادشاهانى پى در پى داشتند پادشاهان آنها داراى نامهاىعربى بوده اند و نام خود را بر سكه ها ضرب مى كردند و قوانين و فرامين وضع مىنمودند.
💡 گويند همه حاضران از وضع امام بيمناك شدند و پنداشتندمتوكل درباره وى دستور بدى خواهد داد. اما به خدا،متوكل چندان گريست كه ريشش از اشك ديدگانش تر شد، همه حاضران نيز بگريستند.آنگاه بگفت تا شراب را برداشت و به امام گفت: