لغت نامه دهخدا
جان در سر کار کسی کردن. [ دَ س َ رِ رِ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را بخاطر کسی فدا کردن. در راه کسی از جان گذشتن:
ترا کس نگوید نکو میکنی
که جان در سر کار او میکنی.سعدی.رجوع به ماده بعد شود.
جان در سر کار کسی کردن. [ دَ س َ رِ رِ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را بخاطر کسی فدا کردن. در راه کسی از جان گذشتن:
ترا کس نگوید نکو میکنی
که جان در سر کار او میکنی.سعدی.رجوع به ماده بعد شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیدم که اگر کار به کام تو کنم جان در سر کار یک سلام تو کنم
💡 تو دیر زی، اگر من جان در سر تو گردم جایی که شمع باشد، پروانه چند خواهی؟
💡 دل در سر درد شد به درمان نرسید جان در سر دل شد و به جانان نرسید
💡 گر دل ز تو اندیشهٔ بهبود کند جان در سر اندیشهٔ خود زود کند
💡 نادیده تمام روی آن ماه چگل دل در سر دیده رفت و جان در سر دل
💡 بسته ئی با می و پیمانه ز مستی پیمان ترک پیمان کن و جان در سر پیمانه مکن