لغت نامه دهخدا
جان از کون دررفتن. [ اَ دَ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) مردن. ( ناظم الاطباء ). ظاهراً هنگامی بکار میرود که بخواهند مردن کسی را بزشتی و تحقیر یاد کنند.
جان از کون دررفتن. [ اَ دَ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) مردن. ( ناظم الاطباء ). ظاهراً هنگامی بکار میرود که بخواهند مردن کسی را بزشتی و تحقیر یاد کنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اى آفريننده جان از جان، و برون آورنده جان از جان، و رهاننده جان از جان رهائيش ده.
💡 گر همی دیندار خوانی خویشتن را شرط نیست جسم و جان از کفر و دین قربی و لاغر داشتن
💡 چون پی برد به تو دل و جانم که جمله تو در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر
💡 ايمان ثابت و مستقر و جهاد با مال و جان از صفات مؤ منان واقعى است
💡 از توام رنج است در جان از طبیبانم چه سود ازتوام درداست اندردل به درمانم چه کار
💡 جان از برای دیدن جانان خوش است و ما بیوصل تو دل از دو جهان برگرفتهایم