لغت نامه دهخدا
تن سالار. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) جسم کلی و تنبد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تن و سالار شود.
تن سالار. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) جسم کلی و تنبد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تن و سالار شود.
جسم کلی و تنبد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کتاب با تولد عشقی ساده میان یوآن و میلینگ، یک دانشجوی چینی، پایان میگیرد؛ و نهایتاً سالار پیر جنگ به دست دهقانان شورشی کشته میشود.
💡 مناطق اسلامآباد، حسینآباد، حاجی پیرلو، علیآباد، وکیل آباد، کوی لاله سالار، قرهباغ و روستاهای الواج و دیگاله از مناطق حاشیهای ارومیه را تشکیل میدهند.
💡 سالار عبدُه (متولد ۱۹۶۵ در تهران) نویسنده ایرانی و استاد نویسندگی خلاق در سیتی کالج نیویورک است.
💡 ببردند یک سر همه پیش تخت نگه کرد سالار خورشید بخت
💡 چو سالار جهان چشم از جهان بست به سالاری تو را باید میان بست
💡 ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان