بسر در امده

لغت نامه دهخدا

( بسردرآمده ) بسردرآمده. [ ب ِ س َ دَ م َدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه به روی سر درمی افتد. ( ناظم الاطباء ). آنکه با سر به زمین میخورد. ( فرهنگ فارسی معین ). || لغزیده. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( بسر در آمده ) ( اسم ) ۱- آنکه بروی سر در میافتد آنکه با سر بزمین میخورند. ۲- لغزیده.

جمله سازی با بسر در امده

💡 در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست در راه تو پای تا بسر در گل خواست

💡 مخبرش بگرفت گیتی سر بسر در فضل او گرچه بسیارست مخبر هم نه بیش از منظر است

💡 دین چه باشد واصل اندر راه او خود فرو رفتن بسر در چاه او

💡 تو نه آیی در سر و خوش می‌روی من همی‌آیم بسر در چون غوی

💡 ز بس خون کز توام در دل بماندست دو پایم تا بسر در گل بماندست

💡 خیال لب و زلف و رویش بدیدم بسر در گل و مشک و شکر فتادم