لغت نامه دهخدا
بدحواس. [ ب َ ح َ ] ( ص مرکب ) بی حواس. بی هوش. گول و احمق. شوریده و سرگشته. دیوانه. ( ناظم الاطباء ).
بدحواس. [ ب َ ح َ ] ( ص مرکب ) بی حواس. بی هوش. گول و احمق. شوریده و سرگشته. دیوانه. ( ناظم الاطباء ).
بی حواس بی هوش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گوشه گیری پیشه کن، گر جمع میخواهی حواس چون کمند وحدت این اوراق را شیرازه نیست
💡 می دهد بر باد اوراق حواس خویش را هر که را کسب هوا از خانه می آرد برون
💡 پس روشن گشت كه براى آنان زندگى است همراه با نور و روشنى، كه به وسيله آن دربى مردم راه مى روند، يعنى با مردم معاشرت مى كنند و معاشرت نيز با قوا و حواسانجام مى پذيرد؛ پس براى آنان زندگى و حياتن نورانى و حواس و قواى ربانى است.
💡 این منطقه شامل حاشیهٔ شرقی گورستان هرم پادشاه خوفو میشود و برزگان دودمان ششم در آن منطقه گورهایی سنگی بنا کردند که بعضی از آنان توسط احمد فخری کشف شدهاند. زاهی حواس نیز در ۱۹۷۷ در این منطقه خصوصاً منطقه شمال شرقی ابوالهول حفاریهایی انجام داده است.
💡 اوّل: آنچه ابزار آن مشاعر ظاهرى (باصره، سامعه، شامه، ذائقه و لامسه ) است.دوّم:آنچه ابزارآن حواس باطن (حسّمشترك،حسّ خيال،فكر،وهم وذكر)است.
💡 از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس خلوتی چون غنچهٔ تصویر میباید مرا