فرومردن

لغت نامه دهخدا

فرومردن. [ ف ُ م ُ دَ ] ( مص مرکب ) خاموش شدن چراغ، شمع، آتش و جز آن:
چو از زلف شب بازشد تابها
فرومرد قندیل محرابها.منوچهری ( دیوان ص 4 ).تا مگر مشغله پاسبان بنشیند و مشعله کاروانیان فرومیرد. ( سندبادنامه ). شعله آل سامان فرومرد و کوکبه دولت ایشان ساقط شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
دگر آنکه گفتی بوقت فراغ
فرومردن جان بود چون چراغ.نظامی. || غروب کردن ستاره یا هرجرم سماوی:
تو روزی، او ستاره ای دل افروز
فرومیرد ستاره چون شود روز.نظامی.رجوع به فرورفتن و فروشدن شود. || مردن. درگذشتن:
بد آن تاچو سایه در آن تیرگی
فرومیرد از خواری و خیرگی.نظامی.

فرهنگ عمید

خاموش شدن آتش، چراغ، یا مانند آن.

فرهنگ فارسی

خاموش شدن چراغ شمع آتش و جز آن.

جمله سازی با فرومردن

💡 مانند: فرورفتن، فروبنفش، فرونهادن، فروخوردن، فرومردن، فروریختن.

نجیب یعنی چه؟
نجیب یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز