ارغان

لغت نامه دهخدا

ارغان. [ اِ ] ( ع مص ) گوش داشتن و قبول کردن سخن. ( منتهی الأرب ). گوش بسخن کردن. || خورانیدن کسی را. ( منتهی الأرب ). || در طمع انداختن. ( کنزاللغات ). || ارغان امر؛ آسان و سبک گردانیدن کار.
ارغان.[ اَرْ رَ ] ( اِخ ) ارجان. شهری است بناحیت پارس بزرگ و خرم و با خواسته و نعمت فراخ و هوائی درست. بروستای وی چاه آبی است که ژرفی وی همه جهان نتواند دانست و از وی مقدار یک آسیا آب برآید و بر روی زمین برود و از این شهر دوشاب نیک خیزد. ( حدود العالم ). یاقوت گوید: عامه عجم ارّجان را ارغان گویند. رجوع به ارجان و المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص 30 شود.

فرهنگ اسم ها

اسم: ارغان (پسر) (ترکی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: arghan) (فارسی: ارغان) (انگلیسی: arghan)
معنی: نام حاجب سلطان محمود غزنوی

جمله سازی با ارغان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آرخلو - گنجه ای - غوری - قراچه - جرکا‌نلو - ارغانی - هاشمی - لک زندی - ایوب لو - علی عسکرلو - علی پناهلو - لک - گشتاسب خانی - لک نیازی - بهرامی - بیگدلی ترک - کهوا - آغاجری - دمادلی - بیگدلی - تولی - مقیمی - آلاقویونلو - فرهادلو - شاه محمدلو - ایمانلو - ددکه ای - یادکورلو - فیوج - قاسملو - طیب لو - قراگوزلو - سلوک لو - مال احمدی - پیرمرادی - چهارده چریک - دینا رستم - چهار بنیچه - صفی خانلو - بوگر - حسن آقالو - ابیلو - کوروش - بلوردی - وندا - دیزگانلو - محمدصالح

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران