عهد شکن

لغت نامه دهخدا

عهدشکن. [ع َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) پیمان شکن. ( ناظم الاطباء ). ناقض عهد. نقض کننده عهد. ناکث. زنهارخوار:
خدای داند بهتر که چیست در دل من
ز بس جفای تو ای بیوفای عهدشکن.فرخی.چون عهده عهد بازجویند
جز عهدشکن تو را چه گویند.نظامی.این عهدشکن که روزگار است
چون برزگران تخم کار است.نظامی.دست وفادر کمر عهد کن
تا نشوی عهدشکن جهد کن.نظامی.اگر آن عهدشکن بر سر میثاق آید
جان ِ رفته ست که با قالب مشتاق آید.سعدی.زهی زمانه ناپایدار عهدشکن
چه دوستیست که با دوستان نمی پائی.سعدی.چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی کند.حافظ.مرا تو عهدشکن خوانده ای و میترسم
که با تو روز قیامت همین خطاب رود.حافظ ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

پیمان شکن ناقض عهد نقض کننده عهد ناکث زنهار خوار

جمله سازی با عهد شکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خالیست حزین ازگل مقصود کنارم دارم به دل از حسرت آن عهد شکن داغ

💡 هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن وز دوستی تو با جهانی دشمن

💡 دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم

💡 بی سبب عیش مرا کرده پریشان رفتی باز از بهر چه ای عهد شکن می آیی

💡 در طرف راست، یار عربده جو بین در طرف چپ، حریف عهد شکن را

نام یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز