عنان تاب
لغت نامه دهخدا
عنان تاب. [ ع ِ ] ( نف مرکب ) اسبی که به اندک اشاره عنان بگردد. ( ناظم الاطباء ). اسبی که بمجرد اشاره عنان، مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد. ( آنندراج ):
روان کرد رخش عنان تاب را
برانگیخت چون آتش آن آب را.نظامی ( از آنندراج ).- خواب عنان تاب؛ خواب منحرف کننده و بسوی دیگرکشاننده:
دیده اغیار گران خواب شد
کو سبک از خواب عنان تاب شد.نظامی.- عنان تاب شدن؛ سوار شدن. ( از آنندراج ). روی آوردن:
عنان تاب شد شاه پیروزجنگ
میان بسته بر کین بدخواه تنگ.نظامی.- || روی گردانیدن.
- عنان تاب گشتن؛ عنان تاب شدن. سوار شدن. رفتن.
- || منحرف شدن. روی بجانب دیگر آوردن:
شهنشاه برخاست هم در زمان
عنان تاب گشت ازبر همدمان.نظامی ( شرفنامه ص 319 ).وگر جان گردد از رویت عنان تاب
بود جان را عروسی لیک در خواب.نظامی.
فرهنگ فارسی
اسبی که باندک اشاره عنان بگردد اسبی که بمجرد اشاره عنان مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد
جمله سازی با عنان تاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا به فیروزی عنان تابی به جولانگاه ناز مردم چشمم ز در و لعل راه آراسته
💡 کجا با کاروان شوقم انداز عنان تابی است امید حلقه در گوشی ز آواز جرس دارم
💡 به کشور ستانی عنان تاب داد ز کشور ستانان سنان آب داد
💡 از عنان تابی اندیشه توان بردن راه که درین پرده دل، دلبر خودرایی هست
💡 دورباش نقطه وحدت عنان تاب دل است ورنه چون پرگار پایی آهنین داریم ما
💡 عنان تاب شد شاه پیروز جنگ میان بسته بر کین بدخواه تنگ