لغت نامه دهخدا
پیروزجنگ. [ ج َ ] ( ص مرکب ) در نبردها فیروز. فاتح در حرب. مظفر در رزم. که از جنگ پیروز برآید:
عنانتاب شد شاه پیروزجنگ
میان بسته بر کین بدخواه تنگ.نظامی.همانا کزان بود پیروزجنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ.نظامی.
پیروزجنگ. [ ج َ ] ( ص مرکب ) در نبردها فیروز. فاتح در حرب. مظفر در رزم. که از جنگ پیروز برآید:
عنانتاب شد شاه پیروزجنگ
میان بسته بر کین بدخواه تنگ.نظامی.همانا کزان بود پیروزجنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ.نظامی.
پیروز در نبرد، آن که در جنگ پیروز شود.
( صفت ) فیروزه نبرد فاتح در حرب آنکه در جنگها مظفر شود: عنان تاب شد شاه پیروز جنگ مبان بسته برکین بد خواه تنگ. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بوک بختت بر کند زین کان غطا ای شه پیروزجنگ و دزگشا