شعر گوی

لغت نامه دهخدا

شعرگوی. [ ش ِ ] ( نف مرکب ) شعرگو. گوینده شعر. سراینده. شاعر. گوینده. ( یادداشت مؤلف ). شاعر. ( منتهی الارب ). || مدیحه سرای. ستایشگر. که به شعر مدح کند:
عنصری بایستی اندر مجلس تو شعرگوی
من که باشم در جهان یا خود چه باشد شعر من.سوزنی.و رجوع به شعر گفتن شود.

فرهنگ فارسی

شعر گو گوینده شعر سراینده

جمله سازی با شعر گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر شعر گویی در آن غمزه زیبد و گر هوش بندی در آن زلف باری

💡 شاکر و راضی به تو جان معزّالدین به خلد پیش تخت تو معزّی شعر گوی و مَدح خوان

💡 گر مرا در شعر گویان جهان رشک آمدی من در شعر دری بر شاعران نگشادمی

💡 بیا و گوی به میدان شاعری افکن که تا که آید از ما به شعر گوی‌ربای

💡 نه مرا در شاعری دستی قوی ست تا شوم با شعر گویان هم قطار

💡 بهر یار ار شعر گویی نام غیر او مبر بهر چشم ار سرمه یی سایی خاک در هاون مکن

تازیانه یعنی چه؟
تازیانه یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز