لغت نامه دهخدا
شعرشناس. [ ش ِ ش ِ ] ( نف مرکب ) سخن سنج. سخن شناس. ( یادداشت مؤلف ). آشنا به فنون و رموز شعر و ادب: امیر شعرشناس بود. ( چهارمقاله عروضی چ معین ص 63 ).
شاه فرهنگ دان شعرشناس
پیش از آن داستان که بود قیاس.نظامی.
شعرشناس. [ ش ِ ش ِ ] ( نف مرکب ) سخن سنج. سخن شناس. ( یادداشت مؤلف ). آشنا به فنون و رموز شعر و ادب: امیر شعرشناس بود. ( چهارمقاله عروضی چ معین ص 63 ).
شاه فرهنگ دان شعرشناس
پیش از آن داستان که بود قیاس.نظامی.
سخن سنج شخن شناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو شناسی همی که شعر مرا نشناسد تمام شعر شناس
💡 چون تمام برخواند امیر شعر شناس بود و نیز شعر گفتی از این قصیده بسیار شگفتیها نمود.
💡 دخل کج این شعر شناسان زمانه گر زلف شود لایق رخسار سخن نیست
💡 8 - ابوالحسن على بن عيسى (متوفاى 420 ق.) شعر شناس و پيشواى علم لغت و ادبيات.