سلیمان نگین

لغت نامه دهخدا

سلیمان نگین. [ س ُ ل َ / ل ِ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) چون نگین سلیمان. آنکه نگین او چون نگین سلیمان باشد. کنایه از قدرت بسیار:
سیمرغ دولت از فزع دیوگوهران
در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت.خاقانی.شاه فلک تاج سلیمان نگین
مفخر آفاق ملک فخر دین.نظامی.

فرهنگ فارسی

چون نگین سلیمان. آنکه نگین او چون نگین سلیکان باشد.

جمله سازی با سلیمان نگین

💡 شاه سلیمان نگین به مژده نگین داد یعنی بلقیس مملکت پسر آورد

💡 خاتم برفت از کفش انسان که جبرئیل برزد فغان زدست سلیمان نگین فتاد