سر بزرگ
لغت نامه دهخدا
سربزرگ. [ س َ ب ُ زُ ] ( ص مرکب ) که سراو بزرگ باشد. || کنایه از عظیم الشأن و عالی مرتبه. ( برهان ) ( انجمن آرای ناصری ):
چو شدم سربزرگ درگاهش
یافتم راه توشه از راهش.نظامی.پسر گفتش آخر بزرگ دهی
به سرداری از سربزرگان مهی.سعدی. || پرزورغالب. خودخواه:
در این هم نبردی چو روباه و گرگ
تو سرکوچک آیی و من سربزرگ.نظامی.کآن یکی گر سگ است گرگ شود
وین بقصد تو سربزرگ شود.اوحدی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنکه دارای سری بزرگ است. ۲ - عالی رتبه عظیم الشان.
جمله سازی با سر بزرگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس همچنانک شجره در ثمره تعبیه باشد ثمره در شجره تعبیه است تا هیچ ذره از شجره نیست که از وجود ثمره خالی است. و این سر بزرگی است و اصل تخم که از پرتو نور احدیت بود هیچ ذره نیست از شجره و ثمره که از پرتو نور احدیت خالی است که «و نحن اقرب الیه من حبل الورید» سر «وهو معکم» از اینجا معلوم گردد خاصیت «الله نورالسموات و الارض» اینجا ظاهر شود.
💡 دردسر هر کس به قدر سر بزرگی میکشد گر جهانی غم نداری از جهانبانی گریز
💡 من به مصاف او رفتم. مرحب به منظور حفاظت هر چه بيشتر از خود قطعه سنگى راتراشيده بود و آنرا به سر خود نهاده بود و از آن به جاى كلاه خود استفاده مى كرد، چراكه هيچ كلاه خودى نمى توانست براى سر بزرگ او پوشش ايجاد كند. من با ضربتىكه بر سر او فرود آوردم، آن سنگ شكافته شد و تيغه شمشير من بر فرق سرشاصابت كرد و او را به قتل رسانيد.(295)
💡 یکی از جمجمهها به ویژه توجه لارته را برانگیخت؛ جمجمهای تقریباً کامل از آنِ مردی میانسال که به خوبی ویژگیهای کلی چهره کرومانیونها را نمایان میکرد: پیشانی بلند و صاف، چشمخانههای کشیده، چانه برآمده و کاسه سر بزرگ و حجیم.
💡 مثل زنند کرا سر بزرگ درد بزرگ مثل درست، خمار از می است و می ز خمار