سترگی

لغت نامه دهخدا

سترگی. [ س ُ / س َ / س ِ ت ُ ] ( حامص ) وقاحت. بی شرمی. ( زمخشری ). لجوجی. تندی. ستیزه کاری:
بی اندازه زیشان گرفتار شد
سترگی و نابخردی خوار شد.فردوسی.بر او بخت یکباره با مهر و خشم
خرد را سترگی فرو بست چشم.فردوسی. || بزرگی. عظمت:
ز مردان بیشتر دارد سترگی
مهین بانوش خوانند از بزرگی.نظامی.

فرهنگ فارسی

وقاحت بی شرمی

جمله سازی با سترگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به اغوای گرگان سترگی کنند به‌جان هم‌افتند وگرگی کنند

💡 که بهرام را آن سترگی نمود چنان تاج وتخت بزرگی نمود

💡 رفت آن که قیس را به سترگی ستودمی در چابکی ستایش فرهاد کردمی

💡 نه تندی سود دارد نه سترگی نه گنج و گوهر و نام و بزرگی

💡 برآویخت یک باره با مهر خشم خرد را سترگی فرو بست چشم

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز