ره جوی

لغت نامه دهخدا

ره جوی. [ رَه ْ ] ( نف مرکب ) ره جو. راه جوی. که راه را بجوید. که در جستجوی راه باشد:
سپه دشمن او را رمه ای دان که در او
نه چراننده شبان است و نه ره جوی نهاز.فرخی.از اندیشه دل سبک پوی تر
ز رای خردمند رهجوی تر.اسدی.رجوع به راه جو و راه جوی شود.

فرهنگ فارسی

ره جو. راه جوی. که راه را بجوید

جمله سازی با ره جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در ایامش مغل ره یافت این سوی به تاراج بضاعت گشت ره جوی

💡 وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم

💡 شیخ گفت او را چه ره جویی بجو یا شریعت یا طریقت بازگو

💡 عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

💡 ره جوی و مکن تکیه بر این منزل گل جان ورز و مکن یاد دل بی حاصل

💡 الف ره جوی تا ابجد نظر کرد یقین اندر هجا کلّی گذر کرد

چموش یعنی چه؟
چموش یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز