دیوزاده
مترادفها
دیوزاد
متضادها
آدمیزاد
لغت نامه دهخدا
دیوزاده. [ وْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) زاده شده از دیو. بچه دیو، دیونژاد:
از این دیوزاده یکی شاه نو
نشانند با تاج بر گاه نو.فردوسی.از آدمیان دیوزاده
دیوانگیش خلاص داده.نظامی.هجوم عزیمتی است که آن دیوزاده را
بر خوانمی زبون و مسخر همی کنم.سوزنی.
جمله سازی با دیوزاده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سوی رزم و کین دل نهاده شوم مگر یار با دیوزاده شوم
💡 زمن دیوزاده کناره گرفت ندیدم به گیتی بدین سان شگفت
💡 همی گفت هرگز خردمند مرد نجسته است با دیوزاده نبرد
💡 چو آن تیرگی از جهان رخ نهفت رخ دیوزاده چو گل برشکفت
💡 سبک دیوزاده بیازید چنگ مر آن لوح بربود از روی سنگ
💡 دمان دیوزاده ز هرسو چو ابر برافراخته بال و یال سطبر