لغت نامه دهخدا
دگران. [ دِ گ َ ] ( ضمیر مبهم ) ج ِ دگر. دیگران. رجوع به دگر و دیگر شود. || دیگران. اشخاص دیگر. کسان دیگر. افراد دیگر جز خود:
از شمار تو کس طرفه بمهر است هنوز
وز شمار دگران چون در تیم دودر است.لبیبی.من در دگران زآن نگرم تا بحقیقت
قدر توبدانم که ز خوبی به چه جایی.منوچهری.در طبع جهان اگر وفائی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران.خیام.بحق من چو سرابی و بحق دگران
همچو دریای مغیره ( ؟ ) همه بی پایابی.سوزنی.تاجوران تاجورش خوانده اند
وآن دگران آن دگرش خوانده اند.نظامی.چون به وثوق از دگران گوی برد
شاه خزینه به درونش سپرد.نظامی.گفت هنوز نگرانست که ملکش با دگرانست. ( گلستان سعدی ).
پند گیراز مصائب دگران
تا نگیرند دیگران ز تو پند.سعدی.هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.سعدی.گوهر معرفت اندوز که باخود ببری
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم.حافظ.بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود.حافظ.روزگاریست که ما را نگران می داری
مخلصان را نه به وضع دگران می داری.حافظ. || اغیار. در مقابل خویشان. اشخاص غیر از خودی. بیگانگان:
وگر ایدونکه بباشند ز پشت دگران
از پس کشتن زنده نشوند، ای وَ رَبی.منوچهری.خانه داران زجور خانه بران
خانه خویش مانده بر دگران.نظامی.