لغت نامه دهخدا
دل سیاهی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) دل سیاه بودن. سیاه دلی. تیره دلی:
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سرخ و سبز اگر مردی.اوحدی.
دل سیاهی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) دل سیاه بودن. سیاه دلی. تیره دلی:
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سرخ و سبز اگر مردی.اوحدی.
دل سیاه بودن. سیاه دلی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز دل سیاهی آب حیات می آید که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را
💡 سفید از دل سیاهی گشت موی نافه چون پیران نیابد از جوانی بهره هر کس در خطا افتد
💡 ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و من هلال عید درین ابر تیره می جویم
💡 خط ظالم برد از حد دل سیاهی را برون ورنه صائب از دل وحشی رمیدن زود بود
💡 ز دل چون دود بر بالا رسیدست ز دود دل سیاهی ناپدیدست
💡 بود لازم غضب را دل سیاهی پلنگ از خشم، دایم داغدارست