دل افتاده

لغت نامه دهخدا

دل افتاده. [ دِ اُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دل باخته. ( مجموعه مترادفات ). تنگدل. دل شکسته. ( ناظم الاطباء ). کنایه از عاشق صادق. ( آنندراج ):
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی.حافظ.

فرهنگ فارسی

( صفت ) تنگدل شکسته دل.

جمله سازی با دل افتاده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز بس که مرده دل افتاده ای نمی بینی که چهره تو ز موی سفید در کفن است

💡 همه شب آن ز دل افتاده در کوی چو پرگاری بسر میگشت هر سوی

💡 ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ست مرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست

💡 ندیده دیده من تاب آفتاب رخت ولی حرارت مهر تو در دل افتاده

💡 هزار کعبه به هر گوشه دل افتاده است اگر تو دور نیفتی شکار نزدیک است

💡 چشم بر سرمه نمی کرد سیه، مژگانت وسمه از طاق دل افتاده ابروی تو بود