لغت نامه دهخدا
درزیی. [ دَ ] ( حامص ) عمل و کار درزی. خیاطی. درزیگری. خیاطت. دوزندگی. درزنگری.
درزیی. [ دَ ] ( حامص ) عمل و کار درزی. خیاطی. درزیگری. خیاطت. دوزندگی. درزنگری.
خیاطت دوزندگی.
عمل و کار درزی خیاطی درزیگری خیاطت دوزندگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دکانچه درزیی برگذشت که چشم از فروغ ویش خیره گشت
💡 درزیی صدرهٔ مسیح برید علمش برد و گفت گوش خر است
💡 پس طمع در درزیی بهر چه بود چون نخواست آن رزق زان جانب گشود
💡 شنیدم که صاحبدلی وقت گشت به دکانچه درزییی بر گذشت