لغت نامه دهخدا
خوش جوش. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) سماور یا دیگی که زود بجوش آید. || کنایه از خوش ترکیب. || کنایه از شخصی که زود با دیگران دوست شود.
خوش جوش. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) سماور یا دیگی که زود بجوش آید. || کنایه از خوش ترکیب. || کنایه از شخصی که زود با دیگران دوست شود.
سماور یا دیگی که زود بجوش آید یا کنایه از خوش ترکیبی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ذوق سرمستی اگر داری در آ در میکده آتشی درخوردن و چون خم می خوش جوش کن