خوش جوش

مترادف‌ها

پرجنب و جوش، پرانرژی

متضادها

عبوس، بی‌روح

لغت نامه دهخدا

خوش جوش. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) سماور یا دیگی که زود بجوش آید. || کنایه از خوش ترکیب. || کنایه از شخصی که زود با دیگران دوست شود.

فرهنگ فارسی

سماور یا دیگی که زود بجوش آید یا کنایه از خوش ترکیبی.

جمله سازی با خوش جوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ذوق سرمستی اگر داری در آ در میکده آتشی درخوردن و چون خم می خوش جوش کن

💡 او با شخصیتی بسیار خوش جوش و پرانرژی، توانست در مدت کوتاهی با تمام اعضای جدید تیم کاری جدید خود ارتباط برقرار کند.

💡 جشن‌های سنتی در این روستا همیشه با حال و هوایی خوش جوش و پرجنب و جوش برگزار می‌شود که گردشگران را مجذوب می‌کند.

💡 برخورد خوش جوش و صمیمانه مدیر شرکت با کارمندان، باعث شده است که روحیه همکاری و همدلی در محیط کار به شدت افزایش یابد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران