خرسواری

لغت نامه دهخدا

خرسواری. [ خ َ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل سوار بودن بر خر. ( یادداشت بخط مؤلف ):
علف خواری کنی و خرسواری
پس آنگه نزل عیسی چشم داری.نظامی ( خسرو و شیرین ص 110 ).- امثال:
مزد خرچرانی خرسواریست، نظیر: مارگیری مارزدگی دارد.
|| ریاکاری. عوام فریبی. تسلط بر عوام یا بر خاصه. تسلط و انتفاع ریاکاران و شارلاتانهای سیاسی از عوام. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

عمل سوار بودن بر خر

جمله سازی با خرسواری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عار است خرسواری من بر چنان خری لیکن عنان همی بکشد سرخ اعورم

💡 از پی جولان بنه سر در خم چوگان عشق خرسواری تابکی اسبی درین میدان بتاز

💡 علف‌خواری کنی و خرسواری پس آن گه نزل عیسی چشم داری

💡 خرسواری پیاده شو از خر خر به میدان نباشد ارزانی

💡 گفتمش بر دوش مردان سال‌هاست کاین جماعت خرسواری می‌کنند

💡 خصم با وی چون ستیزد خرسواری ازکجا تاب ناورد سوار سیستان می‌آورد

تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز