لغت نامه دهخدا
خاک خفت. [ خ ُ ] ( ن مف مرکب ) خاکپوش و هر چیزی که در خاک بخوابانند چون گوشت بعضی از حیوانات که بوی ناخوش داشته باشد مثل ماهی و مانند آن. ( از آنندراج ):
بفرمود تا مطبخی در نهفت
نهد لفچه و آن را کند خاک خفت.نظامی ( ازآنندراج ).
خاک خفت. [ خ ُ ] ( ن مف مرکب ) خاکپوش و هر چیزی که در خاک بخوابانند چون گوشت بعضی از حیوانات که بوی ناخوش داشته باشد مثل ماهی و مانند آن. ( از آنندراج ):
بفرمود تا مطبخی در نهفت
نهد لفچه و آن را کند خاک خفت.نظامی ( ازآنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از ما گذشت و رفت و در آغوش خاک خفت خاکم به سر ز خاک ببین کمترم دریغ
💡 نفس گداخت خجالت به خاک خفت قناعت ولی چه سود علاج غرض نمیشود اینها
💡 چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت سخن چون توان در چنین حال گفت
💡 یکسو در خاک خفت شاه مظفر یکسو در خون طپید اتابک اعظم
💡 مردی به خاک خفت ازین بیحمیتان عفت به باد رفت از این بیعفافها
💡 ناحق به خاک با بدن چاک چاک خفت الحق که حق ز فرقه ی ناحق به خاک خفت