لغت نامه دهخدا
حویل. [ ح َ ] ( ع ص ) شاهد. || کفیل. || ( اِمص ) برگردانیدگی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || قصد و آهنگ چیزی. ( منتهی الارب ). || حذاقت و جودت نظر. || قدرت بر تصرف چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
حویل. [ ح َ ] ( ع ص ) شاهد. || کفیل. || ( اِمص ) برگردانیدگی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || قصد و آهنگ چیزی. ( منتهی الارب ). || حذاقت و جودت نظر. || قدرت بر تصرف چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او در حویلی (کاخ) خود در لعل کوان در قسمت قدیمی دهلی اقامت داشت.
💡 از شمال روستای مصفوت، از جنوب وادی خمیس در سلطنت عمان، از مغرب ولایت محضه، و از سمت مشرق به حویلات از توابع امارت رأسالخیمه محدود میگردد.