حق دوست

لغت نامه دهخدا

حق دوست. [ ح َ ] ( ص مرکب ) دوستدار حق. || ( اِ مرکب ) آوازیست که قلندران به شب بر در خانه ها برآورند طلب را یعنی سؤال و کدیه را. و حاء حق را نهایت مدّ دهند. و با فعل ِ کشیدن صرف شود: حق دوست کشید. || مرغ حق. رجوع به مرغ حق شود.

فرهنگ فارسی

دوستدار حق

جمله سازی با حق دوست

💡 به جانت کز میان جان ز جانت دوست‌تر دارم به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم

💡 بر کوفه و خاک علی، ای باد صبح ار بگذری آنجا به حق دوستی کز دوستان یادآوری

💡 تو را گر در حق یاران بود اندیشه قتلی به حق دوستی یارا که با آن نیز هم یارم

💡 ز من گر دشمنان بردند مال عالمی، اما به حق دوستی گویا به من دادند عالم را

💡 به حق دوست که اظهار خودنمایی نیست اگر چه نیست پسندیده خود ستایی ما

ارور یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز