لغت نامه دهخدا
حق دار. [ ح َ ] ( نف مرکب ) صاحب حق. محق. مستحق.
- امثال:
حق به حقدار می رسد.
حق دار. [ ح َ ] ( نف مرکب ) صاحب حق. محق. مستحق.
- امثال:
حق به حقدار می رسد.
۱. دارای حق، کسی که حق با اوست.
۲. آن که چیزی را به حق متصرف است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نقش حق داری جهان نخچیر تست هم عنان تقدیر با تدبیر تست
💡 ای صنمجوی صمدگو تا بهکی در زبان حق داری و در دل وثن
💡 چنان حق دار ما را علم بیچون که بنمایم دمادم بیچه و چون
💡 اگر تو جان و دلت را بیاد حق داری همیشه جان و دلت در پناه الله ست
💡 شرم از حق دار ای رسوای دین تا بکی باشی چو گربه در کمین
💡 در فقر اگر دمی تو با حق داری سرمایهٔ عاشقان مطلق داری