جانکاهی
مترادفها
سختی، رنج، مشقت، دشواری
متضادها
جانبخشی، آرامش، آسایش
لغت نامه دهخدا
جانکاهی. ( حامص مرکب ) عمل جانکاه. آنچه حاصل شود از جان کاستن:
آورد وقت آرزوخواهی
آرزوخواه را بجان کاهی.نظامی.
جمله سازی با جانکاهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گر نمیبود آرزوتشویش جانکاهی نبود ماهیان را نشتر قلاب حرصکام داشت
💡 جادهٔ کج رهروان را سر خط جانکاهیست باعث آشوب دل ها پیچ و تاب آرزوست
💡 گر نمیبود آرزو تشویش جانکاهی نبود ماهیان را تشنهٔ قلاب حرص کام داشت
💡 داغ محرومی همان بند غرور سروریست شمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ
💡 ای دل همه را نالهٔ جانکاهی هست از ضعف اگر نیست گهی گاهی هست
💡 پیش چشم تو، ز غم گر بگدازیم چو شمع بر تو روشن نشود محنت جانکاهی ما