تیره روان

لغت نامه دهخدا

تیره روان. [ رَ / رِ رَ ] ( ص مرکب ) خشمناک. دلتنگ. غمگین. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
ز گفتارشان خواهر پهلوان
همی بود پیچان و تیره روان.فردوسی.چو برخواند آن نامه را پهلوان
بپژمرد و شد کند و تیره روان.فردوسی.گریزان بشد بهمن اردوان
تنش خسته از تیر و تیره روان.فردوسی.به تو هر که یازد به تیر و کمان
شکسته کمان باد و تیره روان.فردوسی. || تیره رای. بداندیش. تیره باطن:
مگر کین آن شهریار جوان
بجویم از آن ترک تیره روان.فردوسی.سپه را به آیین نوشیروان
همی راند این سند تیره روان.فردوسی.چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه کاروان.سعدی ( گلستان ). || نامتعادل. سست عقل. بی مایه. کودن:
چو اندر پس پرده ماند جوان
بماند منش پست و تیره روان
بود مرد از بهر کوپال و گرز
که بفرازد اندرجهان یال و برز.فردوسی.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ عمید

سیه اندرون، تیره دل، سیاه دل: چو پیروز شد دزد تیره روان / چه غم دارد از گریهٴ کاروان (سعدی: ۹۳ ).

فرهنگ فارسی

خشمناک دلتنگ غمگین
سیه اندرون، تیره دل، سیاه دل

جمله سازی با تیره روان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بخفتند از پیش آب روان در اندیشه از چرخ تیره روان

💡 چنین گفت لشکر مگر پهلوان از او بازگردید تیره روان

💡 شد آشفته زین گفتگو پهلوان بزد تیغ بر دیو تیره روان

💡 همه داستان گفت با پهلوان که چون نامه بنوشت تیره روان

💡 بزد دست و بربود گرز گران بگفت این بود کار تیره روان

💡 نیست در ضبطت چو بگشادی دهان از پی صافی شود تیره روان