لغت نامه دهخدا
بی کلیدی. [ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) نداشتن کلید. || غیرقابل دخول بودن:
ای باغ ارم به بی کلیدی
فردوس فلک به ناپدیدی.نظامی.رجوع به کلید شود.
بی کلیدی. [ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) نداشتن کلید. || غیرقابل دخول بودن:
ای باغ ارم به بی کلیدی
فردوس فلک به ناپدیدی.نظامی.رجوع به کلید شود.
نداشتن کلید. یا غیر قابل دخول
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بمانده بی کلیدی مشکل او جگر تفته ز ره رفته دل او