بی کسی

مترادف‌ها

تنهایی، انزوا، بی‌پناهی

متضادها

همراهی، جمعیت

لغت نامه دهخدا

بی کسی. [ ک َ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی کس. بی خویشاوندی. || غربت. تنهایی. ( ناظم الاطباء ):
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اﷲ
که روز بی کسی آخر نمیروی ز سرم.حافظ. || بی یاوری. ( ناظم الاطباء ). بی یار و یاوری:
من نه از بی کسی اندر کف تو دادم دل
که مرا جز تو بتانند بخوبی چو پری.فرخی.فریاد ز بی کسی نه رایست
آخر کس بی کسان خدایست.نظامی.وز بی کسی تو در چنین درد
میگفت و بر آن دریغ میخورد.نظامی.قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بی کسی ما ببین.نظامی.|| بینوایی. بیچارگی. || سکنه نداشتن. غیرمسکون بودن. و رجوع به بی کس شود.

فرهنگ عمید

۱. بی یارویاور بودن، تنهایی.
۲. بینوایی.

فرهنگ فارسی

۱ - بی خویشاوندی بی یاری. ۲ - بینوایی بیچارگی.

جمله سازی با بی کسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ظالمان از بی کسی ویرانه ام را سوختند جغدم از بی خان و مانی آشیانم آتش است

💡 بی کسی بنگر که با این ترکتاز هجر دوش ناله‌ای هم پاسبان محنت آبادم نبود

💡 بر نقش پای هر کس از بی کسی زنم دست دامن فشاند از من چون گرد راه بی تو

💡 به شاخ شعله مانند سمندر کرده ام مأوا چو شمع از بی کسی سوختم ایستاده بر یکجا

💡 بس که در گرداب اشکم غرقه روز بی کسی کس نمی گردد بجز خاشاک و خس پیرامنم

💡 احساس بی کسی و تنهایی عمیقی که او در آن شهر بزرگ و غریب تجربه می‌کرد، باعث شده بود تا تمام انگیزه‌های زندگی خود را از دست بدهد.

💡 در بسیاری از رمان‌های کلاسیک ادبیات فارسی، شخصیت‌های اصلی اغلب با چالش‌های درونی ناشی از بی کسی و فقدان خانواده و دوستان روبرو هستند.

💡 او در نهایت پس از سال‌ها تلاش برای برقراری ارتباط با دیگران، توانست از آن وضعیت دشوار بی کسی و انزوا به شکلی مثبت خارج شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران