لغت نامه دهخدا
بی زینهار. ( ص مرکب ) ( از:بی + زینهار ) بی زنهار. بی امان. بی پناه:
آهویی را کرد صیادی شکار
اندر آخر کردش او بی زینهار.مولوی.|| بی خوف و خدانترس. || که در آن امان و امنیت نیست. رجوع به زینهار شود.
بی زینهار. ( ص مرکب ) ( از:بی + زینهار ) بی زنهار. بی امان. بی پناه:
آهویی را کرد صیادی شکار
اندر آخر کردش او بی زینهار.مولوی.|| بی خوف و خدانترس. || که در آن امان و امنیت نیست. رجوع به زینهار شود.
بی زنهار بی امان ٠ بی پناه ٠ یا بی خوف و خدا نترس ٠ یا که در آن امان و امنیت نیست ٠
💡 سوزانترم ز آتش بی زینهار عشق ای بیخبر، دلیر مرا بر زبان مگیر
💡 ز روی طعنه چنین گفت گربه خاموش که ای درنده بی زینهار بد کردار
💡 خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست کباب آتش بی زینهار طلعت اوست
💡 از برق تیغ و خنجر بی زینهار، شد در فوج خصم، هر علم انگشت زینهار
💡 فغان که آتش بی زینهار عارض او امان نداد که خون از دل کباب رود
💡 جهانی پر از لشکر ظلم و جور ستمکار و ناپاک و بی زینهار