لغت نامه دهخدا
بیروان. [ رَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + روان ) بی جان. بی روح. رجوع به روان شود.
بیروان. [ ] ( اِخ ) نام محلی کنار راه کرمانشاه به نوسود میان لفطه و درونه در 43000گزی کرمانشاه. ( یادداشت مؤلف ).
بیروان. [ رَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + روان ) بی جان. بی روح. رجوع به روان شود.
بیروان. [ ] ( اِخ ) نام محلی کنار راه کرمانشاه به نوسود میان لفطه و درونه در 43000گزی کرمانشاه. ( یادداشت مؤلف ).
بی جان. بی روح.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون خبر قتل وی رسید به حارث از غم فرزند بی روان شد و بی تاب
💡 از عجز گردنان همه چون بی روان بدن وز ضعف سرکشان همه چون بی بدن روان
💡 ایا عاشقی بی دل و بی روان گهی گرم خوار و گهی سوگوار
💡 زن و مرد ترسا، ز پیر و جوان که از خوابشان بود تن بی روان
💡 مانده عدوی گاو دل از فزع بلارکش چون سگ سقف مرده تن چون خر ساز بی روان
💡 پیمبر چو بشنید آن، شد روان ز بیمش تو گفتی شدم بی روان