بی خردی

لغت نامه دهخدا

بیخردی. [ خ ِ رَ ] ( حامص مرکب ) سفاهت. سفه. ( زمخشری ). غبینه. ( منتهی الارب ). بی عقلی:
دشمنی کردن با مرد چنان بیخردی است
خرد دشمن او در سخن مضمر اوست.فرخی.منگر سوی گروهی که چو مستان از خلق
پرده بر خویشتن از بیخردی می بدرند.ناصرخسرو.

فرهنگ عمید

بی عقلی، کودنی.

فرهنگ فارسی

بیعقلی کودنی مقابل با خردی خردمندی.

جمله سازی با بی خردی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خرده ئی گر ز من از بی خردی صادر شد آنهم از بخت بد و طالع وارون منست

💡 گر بود بی خردی زادهٔ دربا گهران نتواند به گرانمایه دلان شد انباز

💡 برون کنم ز سرم کبر و باد بی خردی ز علم لشکر سازم ز اهل علم حشر

💡 با خلق گرفت و گیر از بی خردی است در دیگ، خروش و جوش از خامی اوست

💡 در کار تو از بی خردی گر بدییی کرد آن خاصیت طینت دهرست نه کین است

💡 آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد از گلشن فیض، قسمتش داغ افتد

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
نجات یعنی چه؟
نجات یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز