بی جان

لغت نامه دهخدا

بیجان. ( ص مرکب ) بی روان. بی حیات. ( ناظم الاطباء ):
چرخ را انجم میان دستهای چابکند
کز لطافت خاک بی جان را همی با جان کنند.ناصرخسرو.روزی بر سلیمان علیه السلام اسب عرض کردند وی گفت شکر خدای تعالی را که دو باد را فرمانبردار من کرد. یکی با جان و یکی بی جان تا بیکی زمین می سپرم و بیکی هوا. ( نوروزنامه ص 95 ).
از عتاب دوستان چون سایه نتوان دردمید
جان فشاندن باید و چون سایه بی جان آمدن.خاقانی.بی جان چه کنی رمیده ای را
جانیست هر آفریده ای را.نظامی.کافران از بت بی جان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد.سعدی.گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی جان بقا.سعدی.آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم.سعدی.|| زبون و ناتوان. ( ناظم الاطباء ). حالت افسردگی مار و حشرات از سرما. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

بی روان. بی حیات.

جمله سازی با بی جان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر دشمنی که تهمت جرأت به خویش بست بی جان بر سنان تو چون شیر رایت است

💡 بی جان حسن معنی صورت به کار ناید گر تو جمال یوسف یا یوسف جمالی

💡 به گفته پلیس الیوت راجر عامل این تیراندازی که از محل حادثه گریخته بود، در اتومبیلش بی جان و با زخم گلوله‌ای در سر پیدا شده‌است.

💡 بس خان شده ز قهر تو بی جان و یافته بی جانی از قبول تو هر لحظه جانییی

💡 هر گاه صفات انسان یا یک جاندار را به یک جسم بی جان ربط بدهیم از آرایهٔ تشخیص استفاده کرده‌ایم.

اذفر یعنی چه؟
اذفر یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز