بعمدا

لغت نامه دهخدا

بعمدا. [ ب ِ ع َ ] ( ق مرکب ) بعمد. عمداً. به اراده. بمیل. بطیب خاطر. از روی میل:
گفتی که شاه زنگ یکی سبز چادری
بر دختران خویش بعمدا بگسترید.بشار مرغزی.دزدیده بعمدا سوی من یک دو نظر کرد
جان و دل من برد بدان یک دو نظر بر.سوزنی.گرددزمین ز جرعه چنان مست کز درون
هر گنج زر که داشت بعمدا برافکند.خاقانی.بعمدا زیوری بربستش آن ماه
عروسانه فرستادش بر شاه.نظامی.

فرهنگ فارسی

بعمد عمدا از روی قصد. توضیح لغه باید ( بعمد ) یا ( عمدا ) استعمال شود ولی فصحای ایران ( بعمدا ) استعمال کرده اند: ( گفتی که شاه زنگ یکی سبرچادری بردختران خویش بعمدا بگسترید. )
بعمد ٠ عمدا ٠ باراده ٠ بمیل ٠ بطیب خاطر ٠ از روی میل ٠

جمله سازی با بعمدا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خود حکم تو کن کین به یا شعر معزی کای بر سمن از مشک بعمدا زده خالی

💡 بعمدا علی بن عمران به آخر رسد زین ریاست به صاحبقرانی

💡 کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش

💡 چو کارون دید شه را تیزتر شد چو مستی کش زنی سیلی بعمدا

💡 بس شیشه ها بسهو شکستی و چون کنی تا شیشه ی دلم که بعمدا شکسته ای

💡 گر تو از بنده قرض می خواهی بخطا، یا نه خود بعمدا نیز

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز