لغت نامه دهخدا
بشتافتن. [ ب ِ ت َ ] ( مص ) شتافتن. عجله کردن. تعجل. ( تاج المصادر بیهقی ). تسرع. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). تمطر. اهراع. ( تاج المصادر بیهقی ). سرعت نمودن. عصف. عصوف. ( منتهی الارب ): استعجال؛ بشتافتن خواستن. ( از تاج المصادر بیهقی ):
که ما در بیابان خبر یافتیم
بدان آگهی نیز بشتافتیم.فردوسی.من بشتافتم تا ملک را خبر کنم. ( کلیله و دمنه ). و رجوع به شتافتن شود.