بشتافتن

لغت نامه دهخدا

بشتافتن. [ ب ِ ت َ ] ( مص ) شتافتن. عجله کردن. تعجل. ( تاج المصادر بیهقی ). تسرع. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). تمطر. اهراع. ( تاج المصادر بیهقی ). سرعت نمودن. عصف. عصوف. ( منتهی الارب ): استعجال؛ بشتافتن خواستن. ( از تاج المصادر بیهقی ):
که ما در بیابان خبر یافتیم
بدان آگهی نیز بشتافتیم.فردوسی.من بشتافتم تا ملک را خبر کنم. ( کلیله و دمنه ). و رجوع به شتافتن شود.

فرهنگ فارسی

شتافتن ٠ عجله کردن ٠ تعجل ٠ سرعت نمودن بشتافتن خواستن استعجال ٠

جمله سازی با بشتافتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر بشتابم نه روی بشتافتن است ور سر یابم نه گنج سر یافتن است

💡 بندگی چه‌بود خدا را یافتن از خودی سوی خدا بشتافتن

💡 همه اینجا توانی یافتن باز ترا این جایگه بشتافتن باز

💡 جای پا باید بسر بشتافتن نیست شرط راه، رو برتافتن

💡 نه رای آمدش روی از او تافتن ز فرمان سوی فتنه بشتافتن

پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز