بزخ

لغت نامه دهخدا

بزخ. [ ب َ ] ( ع مص ) تمام بردن. || به عصا زدن بر پشت کسی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
بزخ. [ ب ُ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ اَبزخ وبَزخاء. ( ناظم الاطباء ). رجوع به این دو کلمه شود.
بزخ. [ ب َ زَ ] ( ع مص ) برآمدن سینه و درآمدن پشت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به المعرب جوالیقی ص 82 شود. || از عیوب مادرزادی اسب است. رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص 25 شود.

فرهنگ فارسی

بر آمدن سینه و در آمدن پشت یا از یوب مادر زادی اسب است.

جمله سازی با بزخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قریه بهشار دارای چهارده ناحیه بوده که شامل : روم باغ، سبدیج، لاچید، پرویز، رداج، بهر پنجه قلعه، بزخ، رجیستک، باور، خاور، دشت، اندیز و یازگام میباشند.

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز