لغت نامه دهخدا
( بدواً ) بدواً. [ ب َ وَن ْ ] ( ع ق ) ابتداءً. در آغاز. ( از یادداشتهای مؤلف ).
( بدواً ) بدواً. [ ب َ وَن ْ ] ( ع ق ) ابتداءً. در آغاز. ( از یادداشتهای مؤلف ).
( بدواً ) (بَ وَ نْ ) [ ع. ] ( ق. ) در آغاز، در ابتدا.
ابتدائ در آغاز.
💡 صد سال اگر وصال بود آرزو بجاست این درد جان ستان بدوا کم نمی شود
💡 غیر از لبت که می کشد آنرا که مرهمست بیمار خویش را بدوا یاد می کند
💡 درد ما را که طبیبان نشناسند علاج پرسش یار گرامی بدوا از همه به
💡 درد صاحبنظران را بدوا حاجت نیست عاشق آنست که هم درد بُود درمانش
💡 آن محرم درویشان و آن مرهم دلریشان آمد بدوای جان، آزرده چرا باشم؟
💡 رنج بدخواه ترا روی شفا نیست مگر فضله ی خویش دهندش بدوا خرس و خروس