لغت نامه دهخدا
گوی زر. [ ی ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گوی زرین. گوی که از زر باشد. || کنایه از آفتاب است. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا )( ناظم الاطباء ). شمس. خورشید. گوی زرین:
بدرد جیب آسمان و بر او
گوی زر آشکار بندد صبح.خاقانی.
گوی زر. [ ی ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گوی زرین. گوی که از زر باشد. || کنایه از آفتاب است. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا )( ناظم الاطباء ). شمس. خورشید. گوی زرین:
بدرد جیب آسمان و بر او
گوی زر آشکار بندد صبح.خاقانی.
گوی زرین. گوی که از زر باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدو گفت ای زن تو آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر
💡 گر از سر کوی خویش گویی اکنون که بپر برو کرانی
💡 نفس ز سینه چنان بی تو میکشم دشوار که گویی از دل خود میکشم خدنگ ترا
💡 سرش را چو گویی برانداختی چنین خویشتن را فدا ساختی
💡 صبا بوی عراق آورد گویی که خوش گشت از نسیم او عراقی
💡 جهان را بی وفایی گرچه رسمست بساط عهد گویی در نوردست