لغت نامه دهخدا
گه پالای. [ گ ُه ْ ]( نف مرکب ) آنچه گه پالاید. پالاینده گه:
به ریش خویش چرا گوی می فروبیزی
اگر نه ریش تو پرویزنی است گه پالای.سوزنی.
گه پالای. [ گ ُه ْ ]( نف مرکب ) آنچه گه پالاید. پالاینده گه:
به ریش خویش چرا گوی می فروبیزی
اگر نه ریش تو پرویزنی است گه پالای.سوزنی.
آنچه که پالاید. پالاینده گه.، ( صفت ) آنچه که را گه پالاید: بریش خویش چرا گوی می فرو بیزی اگر نه ریش تو پرویز نی است گه پالای. ( سوزنی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من چنین در آتش و جیحون و عمّان شبنمی از محیط چشم دریا بار خون پالای من
💡 ساقیا صاف ار نداری دُردِئی کز تاب دود خون دل پالوده دارد چشم خون پالای من
💡 در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای
💡 ز نوک تیر حوادث که می رسد بر وی مسام خصم تو پرویز نیست خون پالای
💡 در غم لعل لب و دردانه دندان تو لعل و درها دارم از مژگان خون پالای خود